به يک مهمون دعوت شديم ...
همه مهمونهام از راه رسيدن . از دور ديدم که تو ( فروغ ) با يه آقايي و يه خانمي داريد مياييد ..
تو همش ميخنديدي و با هم حرف ميزديد
نزديک شديد
تو معرفي ميکني
آشنا شيد . ايشون پسر عموي من رضا!
....
ااااااااا آقا رضا شماييد؟
آره . من شما رو ميشناسم . هميشه ميبينمتون
بعذ از آشنايي راه ميافتيم از توي باغ ميريم توي مهمونها
با ديدن رضا همهمه بود که اين کيه ؟
اين جوون چهارشونه و قذ بلند و بسيار نوراني .. سفيد پوش که کلي گل بغلشه .............( اي خدا )
بعد از سلام و احوالپرسي با همه مهمونها ميشينيم
من همميشينم پيش شما . به تو ميگم . خدارو شکر که تونستي با رضا بياي . خوبه . اين ذوستش هم خيلي گل توي دستشه . چه جالب ..
بعد رو ميکنه زضا بهش ميگه :من بايد جايي برم که نميتونتم چند وقت ببينمتون .. بعد ( اشاره به من )
اين برام خيلي مهمه نبينم کسي ناراحتش کنه ...براي من خيلي کارها کرده ...... . اما نگرانشم (( فروغ بميرههههههههه )) و همش ميخنديد . همشششش ميخنديديد
دوستم ادامه داد :
فروغ خوش بحالت خيلي ازت راضي بود . و شاد بود و نگران تو بود
اين اي ميل يک ساعت پيش خوندم .و دوست داشتم بزارم اينجا . تا اوني که ميگه ((با بچه هاي من کاري نداشته باش)) ببينه که رضا همون شب رفته به خواب دوست من .( دوستي که توي فرستادن صلواتها کمکم بوده خيلي . ) و الان برام گفت ... به روح خودش قسم که اين دوست از ماجرا بيخبره
چگونه اسمت را بنويسم؟
وقتي اشک نمي گذارد اسمت را به همراه ستاره مي نويسم
چون مرا به ياد شبهاي تار مي اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات را؟
بگو چگونه بعد از اين تحمل کنم لحظات تنهايي را؟
با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد چه برسد به اينکه تنهايم بگذاري
بگو چگونه احساسم رابنويسم که ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
ياد ياران سفر کرده بخير
نويسنده: فروغ(جمعه 25/5/1387 ساعت 4:25 صبح)